آوریل 26, 2008

دايره زنگي به روايت علي آزموده

منتقدان سینمای ایران معمولا نگاه خوبی به فیلم های کمدی و طنز ندارند و نوعی موضع گیری نسبت به چنین فیلم هایی دیده می شود و در به وجود آمدن این دیدگاه عوامل مختلفی نقش دارند که یکی از آن ها سابقه فیلم های کمدی و طنز است.
در ایران کارگردانان جدی به ندرت سراغ طنز می روند و داریوش مهرجویی از این نظر یک استثناست. از چهره های جوان تر هم کمال تبریزی نیز چنین به شمار می رود. اگر از این استثناها بگذریم، در اغلب فیلم های طنز و کمدی، موضوع های مطرح شده، موضوع هایی دم دستی و عامه پسند است و فیلم ها در همین سطح می ماند. نحوه روایت و کنش های فیلم نیز بر اساس کلیشه های از پیش مشخصی با بازیگرانی از پیش تعیین شده است.
در این وضعیت “دایره زنگی” اولین فیلم بلند سینمایی پریسا بخت آور نیز یک استثناست. دایره زنگی از معدود فیلم هایی است که هم عامه را راضی کرده است و هم خواص را. باران کوثری، گوهر خیراندیش، مهران مدیری، محمدرضا شریفی نیا، امین حیایی و بهاره رهنما از بازیگران این فیلم هستند.
این فیلم را که پرفروش ترین فیلم اکران نوروزی سینماهای ایران شده است، اگر با “اخراجی ها” پرفروش ترین فیلم اکران نوروزی سال گذشته مقایسه کنیم، می بینیم که اخراجی ها فیلمی صرفا عامه پسند بود که موفق نشد رضایت منتقدان و مخاطبان حرفه ای و فرهنگی سینمای ایران را راضی کند.
داستان فیلم بر اساس کلیشه های خوب – بد و تحول بدها به سوی خوبی شکل گرفته بود که به کمک حضور بازیگران پولساز و دیالوگ های مبتی بر جوک های مردمی به فیلمی پرفروش تبدیل شد.
دایره زنگی نیز اگرچه از بازیگران پرفروش تلویزیون بهره گرفته است و در دیالوگ نویسی هم به فروش و پسند مخاطب نظر داشته است، اما داستانش داستانی تازه و بدیع است که اثری از کلیشه پردازی های رایج در آن نیست.
بدنه اصلی داستان در یک پشت بام می گذرد. شخصیت های فیلم که تعدادشان هم زیاد است، همه در پشت بام گرد می آیند تا داستان فیلم پیش برود و در ایران چه چیزی می تواند این همه آدم را به پشت بام بیاورد؟
عاملی که همه را به پشت بام می کشاند، ماهواره است. ماهواره در این فیلم نقش مهمی دارد، اما موضوع اصلی فیلم نیست. شاید بشود گفت، ماهواره خودش یک شخصیت است که نسبتش با دیگر شخصیت ها در فیلم خیلی مهم است. ماهواره می تواند اختلاف ها و تفاوت های آدم ها را در پشت بام به نمایش بگذارد.
در یک مجتمع مسکونی احتمالا در شمال تهران چند خانواده زندگی می کنند که با هم تفاوت هایی دارند. یک خانواده با پیشینه جنوب شهری که پدر و مادر مذهبی اند و مخالف سرسخت ماهواره اما فرزندانشان از روابط معمول جوانان ایران برخوردارند و یکی از فرزندانشان فیلم می سازد و فیلمی را برای ارائه به جشنواره های خارجی آماده کرده است.
یک خانواده دیگر زنی معلمی است با شوهر و دخترش که آن ها نیز ماهواره ندارند و علیرغم علاقه شوهر و دختر، زن با خریدن ماهواره مخالف است و دلیل اصلی اش واکنش های دیگران است که چه خواهند گفت وقتی بفهمند خانم مدیر ماهواره دارد.
خانواده دیگری نیز ماهواره ندارند و مرد خانواده مخالف خریدن ماهواره است، فقط به این دلیل که در ایران قانونی نیست و می گوید هر وقت قانونی شد خواهد خرید، اما پسرش به شدت خواهان خرید ماهواره است و همسرش هم از او حمایت می کند.
بقیه خانواده ها ماهواره دارند، اما برای اغلب آن ها ماهواره تنها یک وسیله است در کنار وسایل دیگر، جز دو نفر که برای آن ها وجود ماهواره خیلی مهم است، یکی یک سرهنگ بازنشسته شاهنشاهی است که هر روز منتظر وقوع اتفاقی است و دیگری دختری ترانه سراست که با لس آنجلسی ها کار می کند و برای این که کنسرتش در لس آنجلس برگزار شود، در ایران سفره نذری انداخته است.
کارگردان شخصیت های متنوعی را گرد هم آورده است و با ایجاد یک درگیری که ریشه ای سیاسی و مذهبی دارد، همه شخصیت ها را به پشت بام می کشاند. معلم و خانواده مذهبی با نصب ماهواره در پشت بام مخالف اند، هر یک به دلیل خاص خود و همین باعث درگیری و آمدن شخصیت ها به پشت بام می شود.
با این که همه شخصیت ها در پشت بام گرد آمده اند ولی خط اصلی داستان را دختری با ظاهر معصوم پیش می برد که اهل آن مجتمع نیست، بلکه همراه نصاب ماهواره پایش به آن مجتمع باز می شود.
بخش های پایانی فیلم با جستجوی پلیس همراه است که دنبال آن دختر می گردند. او در حالی که طلاها و پول های بسیاری از ساکنان مجتمع سرقت کرده است، به موقع از مخمصه فرار می کند، اما یکی از اصلاحاتی که به فیلم تحمیل شده است، در همین جاست. در نسخه اولیه دختر از چنگ پلیس می گریخت، اما در نسخه اصلاح شده پلیس دختر را در اتوبوس می یابد و حکم توقف اتوبوس صادر می شود.
در این فیلم بازیگران تلویزیونی هم بازی کرده اند و بخشی از موفقیت فیلم مرهون آشنایی مخاطبان ایرانی با این هنرپیشه هاست، ولی برعکس موجی که برای استفاده از بازیگران تلویزیونی در سینمای ایران راه افتاده است، در این فیلم از این هنرپیش ها در نقش هایی مناسب استفاده شده و بازی های متفاوت و ویژه ای گرفته شده است.
منبع :بي بي سي فارسي
پي نوشت:
با توجه به موضوع فيلم دايره زنگي ساخته تحسين شده خانم پريسا بخت آور كه جنبه هاي مختلف تاثير ماهواره در خانواده هاي ايراني را بررسي مينمايد همچنين با توجه به قانون منع استفاده از ماهواره مصوب 1373 بنظر ميرسدمتوليان سينماي كشور نيز به متروك شدن اين قانون اذعان دارند ، در غيراينصورت چگونه ممكن است بموجب قانون موضوعه استفاده ازماهواره جرم باشد اما اجازه ساخت و پخش فيلمي داده شود كه به صور گوناگون موضوع استفاده از برنامه هاي ماهواره اي را به رخ بينندگان ميكشد؟
بنظر ميرسد مجلس هشتم ميبايست درمورد اصلاح واقعبينانه اين قانون پس از حدود 15سال از تصويب اوليه آن تلاشي راصورت دهد.

آوریل 1, 2008

چند درس براي هميشه

درس اول
يه روز مسوول فروش، منشي دفتر و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم … منشي مي پره جلو و ميگه: « اول من، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»
نتيجهء اخلاقي: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه.

درس دوم
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر
روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»
نتيجهء اخلاقي: اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميد ی.
درس سوم
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون - رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ د لار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟ !
نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد .
درس چهارم
من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ……………!
من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي !
نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد .

درس پنجم
يه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن ! يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست !!
نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند .

درس ششم
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون …
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد . دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد. سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد. هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟ چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته ! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن .

درس هفتم
توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن …
مرد: الو؟صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟ مرد: آره .زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره . زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود. مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري .زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا” ميخواستيم بخريمدوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره. مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.زن: خيلي خوبه. بعدا” مي بينمت عزيزم . خداحافظ .مرد: خداحافظ . بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين.

درس هشتم
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم. زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد ! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه! زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند.

درس نهم
يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش . شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين ! پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده ! دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود !
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته، ادعا نداشته نباش.

پي نوشت :
توكيل، بهترين ها رو براي طرفدارانش در سال 87، آرزو ميكنه.